تبليغاتX
کافه تریای متروک

کافه تریای متروک

می نویسم تا فراموش کنم

پدر جان

جایت آنجا خوب است...

جایت اینجا خالی است...
جایت آنجا گرم است...
جایت اینجا مرگ است...
ذهن من درگیر است...
غم من دلگیر است...
بی تو اینجا سرد است...
بی تو اینجا درد است...
درد من تنهائیست...
رسم دنیا این است...


بابایی دلم خیلی برات تنگ شده...دوستت دارم.

نوشته شده در 91/02/28ساعت 6 بعد از ظهر توسط کافه چی|

 

سال نو رو به همه دوستان گلم تبریک میگم.خیلی ساده فقط همین.

و آرزو می کنم تمام مشکلات و سختی هاتون در این سال برطرف بشه.

لطفا برای من هم دعا کنید.سال ۹۰ سال سختی برام بود مخصوصا اینکه پدر عزیزم رو تو همین سال از دست دادم.

شاد باشید و موفق.

نوشته شده در 91/01/09ساعت 10 قبل از ظهر توسط کافه چی|

 

امروز قهوه رایگان می دهم...به همه رهگذرانی که کمی از دلتنگی هایم کم کنند.

 

داشتم داستان مهران و پریا رو می گفتم.یه مدت قضیه رو مسکوت گذاشتم. رفتارامون دوباره داشت عادی میشد.مهران دوست داشتنی تر از همیشه شده بود. دلم نمیومد با گفتن قضیه پریا ناراحتش کنم از طرفی این راز بدجور روی دلم سنگینی می کرد. بلاخره تصمیم گرفتم یه جوری بهش بگم و از زبون خودش بشنوم ولی باید یه جوری می گفتم تا شک نکنه دانیال بهم گفته.۱۰۰ بار جمله هایی که می خواستم بگمو با خودم مرور کردم.ازش خواستم تا بیاد با هم حرف بزنیم.رفتیم توی یه پارک.نشسته بودم و به زمین زل زده بودم.همه حرفهامو فراموش کرده بودم.بلاخره بعد از کلی منو من کردن گفتم : مهران من جایگزین بودم؟؟؟ گفت: نه چرا این فکرو می کنی؟ با اصرار پرسیدم جایگرین بودم؟؟؟ باز هم گفت : نه و خودش ادامه داد فقط من سال اول از پریا خوشم میومد. اینو که گفت دستمو از دستش کشیدم بیرون و پرسیدم دوستش داشتی؟ یه کم هول شده بود گفت نه فقط می خواستم باهاش دوست بشم.همین.عصبی شده بودم گفتم مگه میشه یکیو دوست نداشته باشی ولی بخوای باهاش دوست بشی؟ گفت اره میشه فقط فکر می کردم دختریه که میشه باهاش راحت بود. اومد دستشو بذاره روی صورتم ولی خودمو کشیدم عقب.با لحن ناراحتی گفت چرا صورتتو می کشی؟ نمی خواستم توی اون لحظه دستش به من بخوره. گفت از این قضیه کسی خبر نداشته حتی خود پریا.تو از کجا فهمیدی؟ یه دروغی سر هم کردم که مثلا فلان جا از بچه های فلان کلاس شنیدم. همچنان زمین رو نگاه می کردم و ساکت بودم.عصبی شده بود.بلند شد جلوم واستاد.خواهش می کرد که نگاهش کنم می گفت اگه یه روز دیگه نگاهم نکنی می میرم...صورتمو گرفت توی دستهاش و سرمو اورد بالا.با یه لحن ملتمسانه گفت دیگه به من اعتماد نداری؟ حرف بقیه رو باور می کنی ولی حرف منو نه؟؟؟ دلم براش  سوخت.حس کردم داره حقیقتو میگه. یه کم دیگه حرف زدیم.بعد بلند شدیم تا قدم بزنیم.دستمو گرفته بود ولی اونقدر دستمو شل گرفتم تا مجبور شد دستمو ول کنه. کم کم آروم شدم.حرفهایی که میزد به نظرم حقیقت بودن.از طرفی اونقدر دوستش داشتم که نمی خواستم چیزه بدی بینمون باشه.حالا هم که خودش اعتراف کرده بود اوضاع خیلی بهتر شده بود.رفتیم کافی شاپ چند تا جوک بی مزه تعریف کرد و به هر حال آشتی کردم و خیال هر دومون راحت شد...

نوشته شده در 90/12/08ساعت 5 بعد از ظهر توسط کافه چی|

 

بعد از مدتها اومدم در کافه ام رو باز کردم...یک آن دلم گرفت...از اونچه بود هم متروک تر و خلوت تر شده...گرد و غبار روی همه چیو گرفته...تقصیر خودمه این همه وقت ولش کرده بودم به امان خدا.

پشت یه میز دنج می شینم.دلم خیلی گرفته.خیلی از دستش ناراحتم.بعد از اون همه زحمتی که برای تولدش کشیدم این طوری جواب محبتم رو داد؟؟؟

چند روز پی در پی دنبال تدارک جشن تولدش بودم.تنهای تنها...از صبح زود هم شروع به آشپزی کردم.پیش غذا .غذای اصلی .دسر.نوشیدنی.سفارش یه کیک خیلی خاص.تزیین خونه.

همه چی هم خوب برگزار شد .آخر شب که مهمونا رفتن وقتی که دیگه رمق نداشتم روی پاهام وایستم با یه بهانه الکی باهام دعوا کرد و بعد هم مثه همیشه قهر کرد مثه یه بچه ۵ ساله.اینطوری تمام خستگیش به تنم موند.حیف از اون همه زحمتی که کشیدم و اون همه پولی که خرج کردم.سهم من از تشکرش اون همه اشکی بود که روی بالشتم می چکید...

بی انصاف تا ۳ روز همچنان قهر بود...حالم از اون و از خودم و از باعث این دعوای بی دلیل بهم می خوره....

بوی قهوه سوخته....باز هم سوخت.....

نوشته شده در 90/12/08ساعت 5 بعد از ظهر توسط کافه چی|

 

 
کاش بودي تا دلم تنها نبود
تا اسير غصه فردا نبود
کاش بودي تا نگاه خسته ام
بي خبر از موج و درياها نبود
کاش بودي تا دو دست عاشقم
غافل از لمس گل مينا نبود
کاش بودي تا زمستان دلم
اين چنين پر سوز و پر سرما نبود
کاش بودي تا فقط باور کني
بي تو هرگز زندگي زيبا نبود
نوشته شده در 90/11/03ساعت 8 قبل از ظهر توسط کافه چی|

 

از اینکه قهوه تون خیلی دیر اماده شد عذر می خوام.

با همون رمز قبلی لطفا.

ترانه جان من می خوام به شما رمز بدم ولی ادرس وبت رو برام نذاشتی


ادامه مطلب
نوشته شده در 90/09/07ساعت 12 بعد از ظهر توسط کافه چی|

 

طبق قولی که دادم ادامه می دهم.......یه قهوه داغ و غلیظ...


ادامه مطلب
نوشته شده در 90/08/02ساعت 10 قبل از ظهر توسط کافه چی|

 

من بلاخره برگشتم.نمی دونم چرا این مدت دلم به نوشتن نمی رفت...شاید چون الان از زندگیم راضی ام و دوست ندارم خاطرات گذشته رو به خاطر بیارم. ولی چون قول دادم مجبورم سر قولم بمونم و تا اخرش برم...

رسیدم به اول ترم ۵. بهداد رفت و کمی بعد هم مهشید.اون سال منو سارا هم خونه شدیم با یه دختره دیگه ولی مهشید خوابگاه موند. در میون تعجب منو سارا یک ماه بعد مهشید ازدواج کرد ولی نه با دوست پسرش بلکه با اون پسر جدیده....و همه ما رو تو کف گذاشت.همه چی خیلی خیلی سریع اتفاق افتاد. باور کردنی نبود.ترم بعدش هم انتقالی گرفت و رفت....

همه چی اروم پیش می رفت فقط اینکه توی اذر منو سارا و مهران و دانیال یه سفر اومدیم شهر من و همون سفر مقدمه شروع دوستی بین سارا و دانیال شد.این هم یه اتفاق باور نکردنیه دیگه چون سارا خیلی خوشگل بود و از پسرهای خوش تیپ هم خوشش میومد ولی دانیال با وجودیکه واقعا پسر خوب و دوست داشتنی بود ولی اصلا قیافه نداشت.....

نمی دونم چرا چیزی یادم نمیاد شرمنده حالم خوب نیست.همش ذهنم می پره به چند ماه بعدش و حوادث بد.مجبورم اینجا تمومش کنم تا چند روز دیگه.ببخشید قهوه این دفعه خیلی بد مزه بود.........

نوشته شده در 90/07/09ساعت 9 بعد از ظهر توسط کافه چی|

 

بلاخره وقت شد تا بیامو یه قهوه تازه دم کنم....

داشتم از برنامه های تابستونیه دانشگاه می گفتم.۲ هفته همونطور گذشت.کار تو دانشگاه و بعد تفریح و استراحت.خیلی روزهای قشنگی بود و وقتی قشنگتر شد که از طرف دانشگاه به عنوان تشکر ۵ روز بردنمون سفر.وای خدا دیگه اون روزها رو ابرها سیر می کردم.۵ روز گشتیمو عشق و صفا.باور کنین اگه بخوام وارد ریز ماجرا ها بشم خیلی خیلی طولانی میشه و خودم هم نمی خوام خیلی برای خودم یاداوری بشه .بهر حال اون روزها تموم شد و برگشتم خونه.البته تا شروع سال تحصیلی چیزی نمونده بود و من دل تو دلم نبود که ببینم بلاخره مهران با خانواده اش صحبت می کنه یا نه.

روز اول سال تحصیلی ترم ۵ دانشگاه.وقتی رسیدم خوابگاه هنوز سارا و مهشید نرسیده بودن.مهران هم همین طور.شب بود که بچه ها رسیدن.کلی حرف برای گفتن داشتیم.مهشید در مدت اون دوره تابستونی با یکی از پسرهای مسئول برنامه ها دوست شده بود و به همین زودی تصمیمشون رو برای ازدواج گرفته بودن ولی منو سارا از این حرف اصلا خوشمون نیومد اخه به خاطر این پسر جدید دوست قبلیش رو که خیلی پسر خوبی بود و ما هم می شناختیمش ول کرده بود و این به نظر ما اصلا خوب نبود.من یه مقدار بی تفاوت تر بودم ولی سارا واقعا ناراحت بود و این قضیه باعث اختلافش با مهشید شد.مهشید خیلی زود تصمیم به ازدواج داشت و ما اصلا نمیفهمیدیم این همه اصرار و عجله برای چیه ؟ هنوز یک ماه بود که با اون اشنا شده بود.بلاخره هم کار خودش رو کرد و یک ماه بعد عقد کردن و افتاد دنبال کارهای انتقالیش برای تهران.که جور هم شد و از ترم بعد از پیشمون رفت.اون رفت و ما موندیم و دوست پسر سابقش و نگاههای پر از سوالش که ما ازش فرار میکردیم.

برگردیم به روز اول.مهران رو دیدم و همه وجودم شبیه یه علامت سوال بزرگ بود و در مقابل استرس و نگرانیه مهران رو میدیدم و سکوتش رو...بلاخره به حرف اومد.گفت قضیه مون رو به مامانش گفته ولی مامانش خیلی عصبانی شده و اصلا به حرفهاش توجه نکرده و گفته تا درست تموم نشه و سربازی نریو یه شغل خوب نداشته باشی حق نداری به ازدواج فکر کنی و خلاصه طوری رفتار کرده بوده که مهران بدجوری داغون شده بود.قبلا از دانیال شنیده بودم که مامان مهران خیلی سخت گیره و کنار اومدن باهاش سخته ولی فکر نمی کردم تا این حد باشه که حتی پسرش رو از هرنوع ارتباطی با من منع کنه حتی یه رابطه ساده و دوستانه....بهم ریختم.یک آن همه آرزوهام رو فنا شده می دیدم.اصلا نمی دونستم چی باید بگم...ذهنم درگیر بود.معمولا خانواده ها خیلی به روابط پسرهاشون اهمیت نمیدن و اونها رو ازاد میذارن ولی انگار اینها معمولی نبودن.بهر حال بعد از کلی حرف زدن به این نتیجه رسیدیم که مثل سابق رابطه مون رو مخفی نگه داریم تا بعدا ببینیم چی میشه و قرار شد مهران جلوی خانواده اش خیلی عادی برخورد کنه ولی افت شدید درسهاش مانع از این شد و بعدها مشکل شدید تر شد.......

همون روزهای اول یکبار بهراد رو دیدیم.اومده بود برای خداحافظی.دیگه باید میرفت.چقدر گفتیم درس بخون.به گوشش نرفت.می گفت سر لجبازی با خانوادش می خواد یه کاری کنه که از دانشگاه بندازنش بیرون....پسره احمق....همینطور هم شد و اون اخرین باری بود که دیدمش.هنوز گاهی دلم براش تنگ میشه.واسه طرز حرف زدنش واسه اداهاش واسه مرموز بازی هاش و واسه چشمهای جذابش و همچنین واسه معرفتش.....حالا بعد از سالها تو ف.ی.س.ب.و.ک دیدمش اصلا عوض نشده فقط اینکه به من میگه خواهری....بهراد هم به نوبه خودش تو یه مرحله از زندگیم خیلی پررنگ میشه که بعدها تعریف خواهم کرد ولی اون روز فکر می کردم برای همیشه از زندگیم رفته...... 

نوشته شده در 90/05/27ساعت 1 بعد از ظهر توسط کافه چی|

 

به خدا بی معرفت نشدم ولی مشکلاتی داشتم که اصلا حال و حوصله نت گردی و نوشتن و خوندن نداشتم...ولی بزودی میامو می نویسم.از همه دوستان با معرفتم هم بی نهایت متشکرم...دیدن پیامهای شما به من دلگرمی میده.دوستتون دارم.

نوشته شده در 90/05/13ساعت 1 بعد از ظهر توسط کافه چی|


آخرين مطالب
» ....
» سال نو
» سی و دومین قهوه
» کافه تریای متروکه متروک
» کاش بودی
» سی و یکمین قهوه
» سی امین قهوه
» بیست و نهمین قهوه
» بیست و هشتمین قهوه
» ................

Design By : Pichak